پاییز اگر آمده باشیپاییز اگر آمده باشی، |
تنها سقوط می کنم...روزهاست اندوهی |
به سراغ من اگر مي آييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من





هنوز
زنده ام ولی........





















لحظه هاي کاغذي
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري
لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري
عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري
رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري
زندگينامه دكتر قيصر امين پور
دكتر امينپور در دوم ارديبهشت ماه ۱۳۳۸ در گتوند دزفول به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي را در دزفول ادامه داد و در سال ۵۷ در رشته دامپزشكي دانشگاه تهران پذيرفته شد ولي پس از مدتي از اين رشته انصراف داد.
قيصر امينپور، در سال ۶۳ بار ديگر و اين بار در رشته زبان و ادبيات فارسي به دانشگاه رفت و اين رشته را تا مقطع دكترا گذراند و در سال ۷۶ از پاياننامه دكتراي خود با راهنمايي دكتر محمدرضا شفيعى كدكني با عنوان «سنت و نوآورى در شعر معاصر» دفاع كرد. اين پاياننامه در سال ۸۳ و از سوي انتشارات علمي و فرهنگي منتشر شد.
قيصر امينپور، تدريس در دانشگاه را در سال ۶۷ و در دانشگاه الزهرا آغاز كرد و سپس در سال ۶۹ در دانشگاه تهران مشغول تدريس شد. وي همچنين در سال ۶۸ موفق به كسب جايزه نيما يوشيج، موسوم به مرغ آمين بلورين شد. دكتر امينپور در سال ۸۲ بهعنوان عضو پيوسته فرهنگستان زبان و ادبيات فارسي برگزيده شد.
وي فعاليت هنري خود را از حوزه انديشه و هنر اسلامي در سال 1358 آغاز كرد .
در سال 1367 سردبير مجله سروش نوجوان شد و از همين سال تاكنون در دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدريس اشتغال دارد.
در سال 1382 نيز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسي انتخاب شد.
اولين مجموعه شعرش را با عنوان "تنفس صبح" كه بخش عمده آن غزل بود و حدود بيست قطعه شعر آزاد؛ از سوى انتشارات حوزه هنرى در سال 63 منتشر كرد و در همين سال دومين مجموعه شعرش "در كوچه آفتاب" را در قطع پالتويى توسط انتشارات حوزه هنرى وابسته به سازمان تبليغات اسلامى به بازار فرستاد.
در سال 1365 "منظومه ظهر روز دهم" توسط انتشارات برگ وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به بازار مىآيد كه شاعر در اين منظومه 28 صفحهاى ظهر عاشورا، غوغاى كربلا و تنهايى عشق را به عنوان جوهره سروده بلندش در نظر مىگيرد. سال 69 برگزيده دو دفتر تنفس صبح و در كوچه آفتاب با عنوان «گزيده دو دفتر شعر» از سوى انتشارات سروش از وى منتشر مىشود .
از وي در زمينههايي چون شعر كودك و نثر ادبي، آثاري منتشر شده است كه به آنها اشاره ميكنيم: طوفان در پرانتز (نثر ادبي، ۱۳۶۵)، منظومه ظهر روز دهم (شعر نوجوان، ۱۳۶۵)، مثل چشمه، مثل رود (شعر نوجوان، ۱۳۶۸)، بيبال پريدن (نثر ادبي، ۱۳۷۰) و به قول پرستو (شعر نوجوان، ۱۳۷۵).
از ديگر آثار قيصر امينپور، ميتوان به مجموعه شعر «آينههاي ناگهان» ۱۳۷۲، «گزينه اشعار» (۱۳۷۸، مرواريد) و مجموعه شعر «گلها همــه آفتابگرداناند» (۱۳۸۰، مرواريد) اشاره كرد.
وي پس از تصادفي در سال ۱۳۷۸ همواره از بيماريهاي مختلف رنج ميبرد و در نهايت در دوشنبه هفتم مهر ۱۳۸۶ در بيمارستان دي درگذشت.
- قیصر امین پور شاعر، ادیب و فارسى پژوه متولد ، 1338 گتوند خوزستان
- ترك تحصیل از رشته دامپزشكى دانشگاه تهران 1357
- ترك تحصیل از رشته علوم اجتماعى دانشگاه تهران 1363
- اخذ دكتراى ادبیات فارسى از دانشگاه تهران با راهنمایى دكتر شفیعى كدكنى 1376
- تدریس در دانشگاه الزهرا 70 - 1367
- تدریس در دانشگاه تهران 1370 تاكنون
- دبیر شعر هفته نامه سروش 71-60
- سردبیر ماهنامه ادبى - هنرى سروش نوجوان 83- 67
- عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسى
- برخى از آثار او عبارتند از: ظهر روز دهم (برنده جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكرى) به قول پرستو (برنده جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكرى) تنفس صبح، در كوچه آفتاب، منظومه روز دهم، توفان در پرانتز، بى بال پریدن، گلها همه آفتاب گردانند و...
- برنده تندیس مرغ آمین 1368
- برنده تندیس ماه طلایى (برگزیده شعر كودك و نوجوان 20 سال انقلاب)
بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دیر برود
بماند سوت بکشد ، برود دور شود
بگو قطار بایستد
دارم آرزو می کنم
می خواهم از همین بین راه
از همین جای هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم
از جاده های تنها
که مردان بسیاری را گم کرد
مردانی که در محرم ترین ساعات عشق گریستند
و صدایشان در هیچ قلبی نپیچید
می خواهم سوت بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمی از این همه صندلی های پر دود
کمی از این همه چشم و عینک های سیاه
می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم
می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین
در محرم ترین ساعات ماه
گریه کنم
می خواهم کمی دورتر از شما
کمی نزدیک تر به ماه
بمیرم
حکایت جالبیست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را
هرگز فراموش نمی کنند

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید
خبرنگار- آقای هدایت عزیز، خیلی ممنون از این که به من فرصت دادید تا در این عصر سرد پاییزی، ساعتی از وقت شریف تان را بگیرم و پرسش هایم را با شما در میان بگذارم.
هدایت- خواهش می کنم. بفرمایید.
خبرنگار- اجازه بدهید از زندگی شروع کنیم. به عنوان نخستین پرسش، می خواستم بدانم زندگی را چگونه می بینید؟
هدایت- زندگی یک زندان است، زندان های گوناگون. ولی بعضی ها به دیوار زندان صورت می کشند و با آن خودشان را سرگرم می کنند. بعضی ها می خواهند فرار کنند، دست شان را بیهوده زخم می کنند. و بعضی ها هم ماتم می گیرند. ولی اصل کار این است که باید خودمان را گول بزنیم. همیشه باید خودمان را گول بزنیم. ولی وقتی می آید که آدم از گول زدن خودش هم خسته می شود...آدمی زاد یکه و تنها و بی پشت و پناه است و در سرزمین ناسازگار گمنامی زیست می کند که زاد و بوم او نیست... همین که به دنیا آمدیم در معرض داوری قرار می گیریم و سرتاسر زندگی ما مانند یک رشته کابوس است که در دندانه های چرخ دادگستری می گذرد.
خبرنگار- زندگی خود را چطور حس می کنید؟
هدایت- سرتاسر زندگی ام میان چهار دیوار گذشته است. میان چاردیواری که اتاق مرا تشکیل می دهد و حصاری که در زندگی و افکار من کشیده، زندگی من مثل یک کُنده ی هیزم تر است که گوشه ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.
خبرنگار- که اینطور! حال بگویید بدانم مرگ را چگونه می بینید؟
هدایت- تنها مرگ است که دروغ نمی گوید. حضور مرگ همه ی موهومات را نیست و نابود می کند. ما بچه ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگی نجات می دهد، و در ته زندگی، اوست که ما را صدا می زند و به سوی خودش می خواند. در سن هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی فهمیم، اگر گاهی در میان بازی مکث می کنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم... و در تمام مدت زندگی، مرگ است که به ما اشاره می کند.
خبرنگار- با این حساب، شما از کدامیک بیشتر می ترسید؟ از زندگی یا از مرگ؟
هدایت- همه از مرگ می ترسند، من از زندگی سمج خودم.
خبرنگار- حال که زندگی را چیز چنین وحشتناکی می بینید، به نظر شما چگونه باید زندگی کرد؟
هدایت- باید دم را غنیمت دانست. گیرم که بشر هم بود، بعد از آن که مُردیم، چه اهمیتی دارد که یادگار موهوم ما در کله ی یک دسته میکروب که روی زمین می غلتد، بماند یا نه و از کارهای مان دیگران کیف بکنند یا نکنند؟
خبرنگار- یعنی فلسفه ی زندگی شما همان فلسفه ای ست که خیام می گوید: حالی خوش باش؟
هدایت- بله. به ما چه که وقت خودمان را سر بحث پنج حواس و چهار عنصر بگذرانیم؟ پس به امید و هراس موهوم و بحث چرند وقت خودمان را تلف نکنیم، آن چه گفته اند و به هم بافته اند افسانه ی محض می باشد، معمای کائنات نه به وسیله ی علم و نه به دستیاری دین هرگز حل نخواهد شد و به هیچ حقیقتی نرسیده ایم. در ورای این زمینی که رویش زندگی می کنیم نه سعادتی هست و نه عقوبتی. گذشته و آینده دو عدم است و ما بین دو نیستی که سر حد دو دنیا ست، دمی را که زنده ایم در یابیم. استفاده بکنیم و در استفاده شتاب بکنیم. به عقیده ی خیام، کنار کشتزارهای سبز و خرم، پرتو مهتاب که در جام شراب ارغوانی هزاران سایه منعکس می کند، آهنگ دلنواز چنگ، ساقیان ماهرو، گل های نوشکفته، یگانه حقیقت زندگی ست که مانند کابوس هولناکی می گذرد. امروز را خوش باشیم. فردا را کسی ندیده. این تنها آرزوی زندگی ست: حالی خوش باش زان که مقصود این است.
خبرنگار- پس به نظر شما تلاش برای کسب معرفت و فضیلت هیچ فایده ای ندارد؟
هدایت- نه علوم و نه عقاید گوناگون و نه فرض های فلسفی نتوانسته از دردهای روحی بشر بکاهد.
خبرنگار- به نظر شما اگر مرگ نبود زندگانی چطوری می شد؟
هدایت- اگر مرگ نبود همه آرزویش را می کردند، فریادهای ناامیدی به آسمان بلند می شد، به طبیعت نفرین می فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی شد چه قدر تلخ و ترسناک بود!
خبرنگار- چرا شما این قدر مرگ را دوست دارید؟
هدایت- چون مرگ همه ی هستی ها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آن ها را یکسان می کند. نه توانگر می شناسد، نه گدا، نه پستی، نه بلندی؛ و در مغاک تیره آدمیزاد، گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می خواباند. تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیدادگری خود دست می کشند، بی گناه شکنجه نمی شود، نه ستمگر هست، نه ستم دیده، بزرگ و کوچک در خواب شیرین غنوده اند. چه خواب آرام و گوارایی ست که روی بامداد را نمی بینند، داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگی را نمی شنوند!
خبرنگار- انسان را چگونه تعریف می کنید؟ آیا او را اشرف مخلوقات می دانید؟
هدایت- انسان روی گرگ و جانوران خونخوار روی زمین را سفید کرده است.
خبرنگار- انسان برتر است یا حیوان؟
هدایت- حیوانات بر ما برتری دارند، زیرا که انسان محتاج به وجود آن ها ست، در صورتی که آنان احتیاجی به ما ندارند.
خبرنگار- ریشه ی اصلی بدبختی های بشر را در چه می دانید؟
هدایت- در گوشت خواری. خوب است پیش از این که وارد مطلب بشویم بیدادگری و درندگی را که از عادت گوشت خواری ناشی می شود در نظر بیاوریم. آیا می دانید که احتیاج یا لذت گوشت خواری هر روز سبب کشتار کرورها از حیوانات اهلی می گردد؟... حساب کرده اند از روی سیل خونی که از این کشتار مشئوم راه می افتد، می توانند به آسانی کشتی رانی بنمایند... ستمگری و کشتار نسبت به حیوانات، دشنام و ناسزا به شرافت و مقام انسانیت است. پیدایش آنان، به دنیا آمدن و بازی و شادی و درد کشیدن و مهربانی مادری و ترس از مرگ و هوا و هوس، اعضای بدن و همچنین مرگ و سرنوشت حیوانات، همه شبیه و مانند انسان می باشد.
خبرنگار- مگر روح آن ها پست تر از روح ما نیست؟
هدایت- اما بالاخره مثل ما احساس درد و شادی می کنند. پستی آن ها برای ما تکلیف برادر بزرگ تر را معین می کند، نه حق دژخیمی و ستمگری را. این گوشتی که مردم می خورند درد و شکنجه ی جانوران بی گناه و بی آزار است که نمی توانند از خودشان دفاع بنمایند. خون ریخته شده ی آنان، فریاد انتقام می کشد و نفرین می فرستد به انسان و ستاره ای که روی آن زندگی می کنیم... چرا زندگی ظالمانه آدمی زاد باید سبب آن قدر درد و زجر دیگران را بیهوده فراهم بیاورد و از درهم شکستن خوش بختی و سرور جنبندگان استفاده ی موهوم بنماید؟ آیا تمدن او ناگزیر است که به خون بی گناهان آلوده بشود؟ هر چه بکارند همان را درو خواهند کرد. انسان خون می ریزد، تخم بیدادگری و ستم گری می کارد، پس در نتیجه، ثمره ی جنگ و درد و ویرانی و کشتار می درود. انسانیت پیشرفت نخواهد کرد و آرام نخواهد گرفت و روی خوش بختی و آشتی نخواهد دید تا هنگامی که گوشت خوار است.
خبرنگار- پس احساسات عالیه ی انسانی چی؟ مگر انسان دارای احساسات عالیه نیست؟ مگر دارای فکر و اندیشه نیست؟
هدایت- زر پرستی و شکم پروری، همه ی احساسات عالیه ی انسان را خفه می کند... مردم شکم خودشان را پر از این گوشت مردار کرده و در همه ی خانه ها هنگام خوراک، بوی دل به هم زن عضلات سرخ کرده و پخته شده که با هزار گونه آب و تاب رنگ رزی پیرایش کرده اند، بلند می شود. بچه، زن، مرد از این تکه ها می خورند و این ها همان مردمانی هستند که لاف تربیت و ظرافت اخلاق و پاک دامنی و پرهیزکاری و مهربانی می زنند: قاضی، ملا، آموزگار، شاعر، ادیب، نقاش، نویسنده و همه ی کسانی که گمان می کنند در زندگی کمال مطلوب عالی تری از زرپرستی و شکم چرانی دارند، هنگامی که می خواهند فکر بنمایند، معده ی آنان از لاشه و خون لخته شده ی جانوران سنگین است.
خبرنگار- آقای هدایت، به نظر شما آیا بشر در طول تاریخ پیشرفتی هم داشته؟
هدایت- به طور کلی بشر در باطن همیشه یک جور بوده، یک جور احساسات داشته و یک جور فکر کرده. از این حیث آدم امروزه با آدم- میمون بیست هزار سال پیش فرقی نکرده، ولی تمدن تغییرات ظاهری به آن داده است. همه ی این احساسات امروزه ساختگی ست. حق به جانب لُختی ها ست که پشت پا به تمدن بشر زده اند. چون با ارث میلیون ها سال که پشت سر ما ست، انسان همیشه از دیدن جنگل، سبزه، گل و بلبل بیشتر کیف می برد تا از قصرهایی که از افکار متمدن ناخوش درست کرده. چون که بشر میلیون ها سال زیر شاخه ی درخت ها خوابیده، آرامش جنگل را حس کرده، صبح زود از آواز پرندگان بیدار شده، شب های مهتاب به آسمان نگاه کرده و حالا به واسطه ی محروم ماندن از این کیف ها ست، به واسطه ی دور افتادن از محیط طبیعی خودش است، که به صورت امروز در آمده. مثلاً من از مهتاب بیشتر کیف می برم. هر وقت به ماه نگاه می کنم فکر می کنم که نیاکان انسان، همه به آن نگاه کرده اند، جلو آن فکر کرده اند، گریه کرده اند، و ماه سرد و بی اعتنا درآمده و غروب کرده. مثل این است که یادگار آن ها در آن مانده است. من از مهتاب بیشتر کیف می کنم تا از بهترین چراغ هایی که بشر اختراع کرده.
خبرنگار- پس با این حساب شما به طبیعت علاقه ای خاص دارید. حالا از میان عناصر طبیعی، به کدام یک دلبستگی بیشتری دارید؟
هدایت- من برای آب می میرم. وقتی که شنا می کنم، مثل این است که همه ی پرندگان، همه ی طبیعت با من گفت و گو می کنند. دلم می خواست همه ی روزهایم را جلو دریا باشم. زمزمه ی آب با من حرف می زند. مرا می خواند و به سوی خودش می کشاند. شاید من بایستی ماهی شده باشم. برای این که ماهی را بکُشم باید خودم را بکُشم. چون از دریا و آب که دور می شوم، مثل این است که یک تکه از هستی من، آن جا در خیزاب دریا موج می زند و اندوه بی پایان مرا می گیرد.
خبرنگار- آقای هدایت، آدم طبیعی به نظر شما چطوری باید زندگی کند؟
هدایت- آدم طبیعی، آدم سالم، باید خوب بخورد، خوب بنوشد، و خوب عشق ورزی بکند. خواندن، نوشتن و فکر کردن، همه ی این ها بدبختی است، نکبت می آورد. لختی ها عاقل اند که می گویند باید به طبیعت برگشت. انسان هر چه از طبیعت دور بشود، بدبخت تر می شود.
خبرنگار- مردم روزگار خود را چطور مردمی می بینید؟
هدایت- از جانوران هم کمتر اند. آنچه که آن ها را اداره می کند اول شکم و بعد شهوت است، با یک مشت غضب و یک مشت باید و نباید که کورکورانه به گوش آن ها خوانده اند.
خبرنگار- نسبت به میهن تان چه احساسی دارید؟
هدایت- سرزمین ما دشنام زده شد... لگد مال شد... میهن این گوشه ی خاکی ست که ما به گیتی آمده ایم... که نیاکان ما در آن خفته اند... و بچه های ما یک روزی در آن لبخند می زنند... این مرغزاری ست که رودخانه ها از میان آن می گذرد... جنگل های انبوهی ست که پر شده از آوای پرندگان... بوستانی ست که زیر پرتو زرین خورشید، شاخه ی درخت ها از گل خمیده... دشت های سبز است، تپه های شنگرفی ست... آسمان لاجوردی ست که مرغان هوا روی آن پرواز می کنند... میهن همه ی این گل و گیاه و جانورانی هستند که با روان ما آشنا شده اند، که نیاکان آن ها با نیاکان ما زندگانی کرده و آن ها را مانند ما به این آب و خاک دلبستگی می دهد.
خبرنگار- وضعیت زندگی مردم مملکت تان را چگونه می بینید؟
هدایت- روزها را یکی از پس دیگری با سلام و صلوات به خاک می سپاریم و از گذشتن آن هم افسوس نداریم. همه چیز این مملکت مال آدم های به خصوصی ست: کیف، لذت، گردش و همه چیز...
خبرنگار- آیا علاقه ای به زندگی در مملکت تان دارید؟
هدایت- در مملکتی که آدم مثل یهودی سرگردان زندگی می کند به چه چیزش ممکن است علاقه مند باشد؟
خبرنگار- آیا امیدی به تغییر و تحول در اوضاع مملکت و بهبود زندگی مردم دارید؟
هدایت- به هر حال، هر اتفاقی که بیفتد در زندگی احمقانه ی ما تغییری پیدا نمی شود. ما هم به طور احمقانه آن را می گذرانیم چون کار دیگری از دست مان برنمی آید.
خبرنگار- آیا راهی برای گریز از این اوضاع می شناسید؟
هدایت- خفقان یگانه راز گریز برای انسان امروز می باشد که در سرتاسر زندگانی اش دچار خفقان و تنگی نفس بوده است.
خبرنگار- برای کی می نویسید؟
هدایت- من فقط برای سایه ی خودم می نویسم.
خبرنگار- اصلی ترین آرزوی شما چیست؟
هدایت- می خواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه ی انگور در دستم بفشارم و عصاره ی آن را، نه، شراب آن را، قطره قطره، در گلوی خشک سایه ام، مثل آب تربت، بچکانم.
خبرنگار- و آخرین حرف تان.
هدایت- باید رفت!
نگاه آغازیست برای با هم بودن برای به خاطر هم زیستن
و از برای هم زندگی کردن. چه می کند نگاه که از ترس به دام افتادنش
طاهرعریان تیغ پولادین بر آن می کشدچه رازیست نهفته در این نرگس جادو
که پابند می کند دل را و مسخر می کند عقل را و از کف می دهد ایمان را
هر چند دیدگانی که ایمان برد چشم فرشته خویان نیست بلکه دیدگان شیطان است
حرف من چشمان معصوم پر فروغی است که شرم و حیا در آن می جوشد
مروارید می بارد و جاری از محبت است که از گردشش خورشید جلوه گر می شود
وشمس آسمان از شرم نگاهش به ابر پناه می برد.
چه لذت عظیمی است پنهان در این نگاه آنگاه که با زبان بی کلام هر آنچه دل
در خود مخفی دارد فاش می گویی
هر چه را که زبان مخفی می کند نگاه فریاد می زند........
وقتی عاشقانه می پرستی آنچه اولین بار تو را به سجده می دارد
چشمان گویای یار است نه چیز دیگر
چشمانی که با دیدنش لرزه به اندامت می افتد
و عاجز و ناتوان تسلیم نگاه پر نفوذش می شوی
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من کاری که کرد دیده ی من بی نظر نکرد
آنچه شاعران و سروران سخن در کلام خویش بیشتر می ستایند
وصف چشمان یار است و نگاه دل فریبش نه جز این.....
مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد شد قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
پس بهترین چشمان را انتخاب کن برای همراهیت چون چشمها به تو دروغ نمی گویند
رنگ چشمش را چه می پرسی زمن رنگ چشمش که مرا پابند کرد
آتشی کز دیدگانش سر کشید این دل دیوانه را در بند کرد..........










لحظه های ویرانیم راحس نکرد ...تمام لحظه هایم هیچ کس، خلوت تنهاییم را حس نکرد...
آسمان غم گرفته ام هیچگاه ، برکه طوفانیم را حس نکرد...
آن که سامانه ی غزل هایم اوست ،
بی سر و سامانیم را حس نکرد...
شيشه اي مي شكند...
يكنفر مي پرسد، چرا شيشه شكست؟
مادري مي گويد، شايد اين رفع بلاست...
يكنفر زمزمه كرد: باد سرد وحشي، مثل يك كودك شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شكست
كاش امشب كه دلم، مثل آن شيشه ي مغرور شكست...
عابري خنده كنان مي آمد، تكه اي از آن را بر مي داشت، مرحمي بر دل تنگم مي شد...
امشب اما ديدم... هيچ كس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد
یعنی این دل من ارزشش از شیشه هم کمتر بود...
به جرم اينكه خيلي ساده بودم
به زندان دلت افتاده بودم
اگرچه حكم چشمانت ابد بود
براي مرگ هم اماده بودم
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
ای کبوتر به کجا قدر دگر صبر بکن
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
تو اگر گریه کنی بغض من نیز میشکند
خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
باش
باش ای نازنین
باش ای مهربان
خواب تو تعبیر شود بعد برو

من از روئیدن خار سر دیوار دانستم
که نا کس ،کس نمیگردد از این بالا نشینیها
«در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم.»
همه را دیدی و نام منت ازخاطر رفت
همه را خواندی و تصویر من از دل راندی
پاریا بودم و چون سوختم از آتش قهر
مشت خاكسترم از خشم بر آب افشاندی
برنیاید این دو کار از هیچ فرد
مردی از نامرد ونامردی زمرد
|
29آذر |
![]() |